تبليغاتX
اجبار

   

 

اجبار

نمی دانم تا کی باید بمانم؟

 

سلام
اینجا هم حرفای دل کوچولوی منه .



نوشته هاي پيشين

مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386




پيوندها
باران


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب:
دوست جون

 
Frozen Silence - Frozen Silence

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:14  توسط کوچولو 

 

Oh God

I've nothing to share

Oh God everything was a nightmare

Honey

I just can't stand the way we are

So I came to you

just

to say bye

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:15  توسط کوچولو 
 

دیگه مردی !
چه احساس شیرینی !!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:50  توسط کوچولو 

 

تقدیم به دوست جونم :

 

من با "قبلت "محرم تو نشدم

من با قلبم محرمت شدم

امروز دیگر قلبم با تو نبود

پس دیگر محرمت نبودم

نتوانستم با تو همراه شوم

 نتوانستم بوسه ات بر پیشانی ام را تحمل کنم

و نتوانستم هدیه ات را بپذیرم

مرا ببخش  


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:51  توسط کوچولو 

 

 

فرياد مي زنم

صدايم را نمي شنوند

سكوت مي كنم

صدايم را نمي شنوند

خدايا

آخر چه قدر  درگيري براي  چيزهايي  كه

  ارزشي بي ارزش دارند !!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:55  توسط کوچولو 
می خواهم فریاد بزنم

فریادی عمیق

آن قدر که گلویم

از آن تکه تکه شود.

اما نمی زنم

این بار قوی تر از دفعه ی قبل بر می خیزم


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:44  توسط کوچولو 
 

فقط باید این موقع به یاد هم بیفتیم؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:26  توسط کوچولو 
هستم

زنده ام

هنوز...

تک تک اعضای بدنم را حس می کنم

آرزوها یکی پس از دیگری برآورده می شوند

و

تو هر روز

 بیشتر از روز قبل

متوجه می شوی

که آرزوهای دیروزت

چه کوچک بودند

و به این فکر می کنی که

خواسته های امروزت

 سالها بعد

 چه در نظرت بی ارزش می آیند !!!!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:3  توسط کوچولو 
یک ... دو ... سه

حالا نوبت منه

بازم یک تصمیم خیلی بزرگ دیگه

این یکی از همه ی اونهای دیگه جالب تر...

حرف هاش بیشتر

زمینی بودنش بیشتر

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:59  توسط کوچولو 
باید رفت

باید رفت

می گویی به کجا؟

جایی که حرفی نباشد!

جایی که به خاطر فریاد وجودت محرومت نکنند

یک عمر تو زیر کفش های غرورشان له نکنند

گویا آنها هیچ وقت اشتباهی نکرده اند!!!!

خداوندم

پروردگارم

صدایم را می شنوی؟

خوب است که اشک را به ما هدیه دادی

اگر نه این همه احساس بی رنگ و گرم چه می شدند؟

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط کوچولو